❞ اینجا حدیث نفس می گویم ❝

یک لول بالاتر

روز چهارشنبه با اینکه هنوز از لحاظ فکری خیلی به ساختار منسجم و جامعی برای ارائه نرسیده بودم وارد جلسه شدم.
جلسه به درخواست خودم بود. گفتم که میخوام درباره یه سری مسائل بنیادی تری که پیش نیاز بحث اسکرام هست صحبت کنم.
وقتی وارد اتاق شدیم مدیر عامل کاملا مشخص بود که حوصله این جلسه رو نداره و به شوخی میگفت عامو ولم کنین :)
جلسه خیلی خوب بود و مدیر عامل اعتراف کردند که واقعا حوصله جلسه نداشتم اما جوری ارائه کردی و درباره چیزایی حرف زدی که حض کردم، و یه لول توی ذهنم بالاتر رفتی کلا!
یه خورده از تعریفش خوشم اومد اما خب زیاد برام مهم نبود... من دنبال این بودم که توپ اجرا کردن یه سری تغییرات رو بندازم توی زمین اوشون که موفق نشدم و الان مسئولیتی به عهده ام قرار گرفته که هیچوقت انجامش ندادم و فکر هم نمیکردم به همچین چیزی برسم!
آخر جلسه قرار شد من و یکی از مدیرای میانی با هم رسما عهده دار تغییرات شرکت و تحقیق در اینباره بشیم.
به اون مدیر همکارم گفتم که همه راهکارهای من بر مبنای وجود نقشی در شرکت با عنوان CEO بوده و الان رفتم توی آمپاس! چون توی اون جلسه مدیرعامل گفت که فرض کنید من اصلا نیستم و هر چیزی که لازم داشتید بگید در اختیارتون میزارم، از پول گرفته تا هر چیز دیگه ای.
خب فکر اینجاش رو نکرده بودم!
این هفته هم فکرم درگیر سهام های بورسیم هست، هم این پای چلاق شده، هم اربعینی که نمیدانم امسال جامانده میشوم یا نه، هم اینکه میخوام توی شرکت چیکار کنم دقیقا!

۲۴ شهریور ۹۸ ، ۲۲:۱۵ ۱ نظر

باز هم زانو

دو هفته ای هست که بچه های شرکت سالن میگیرن برای برنامه فوتبال.

دیروز جلسه دوم بود که میرفتم، البته به اصرار بچه ها... وسطای بازی اومدم استاپ کنم که زانوم خالی کرد و دادم به هوا رفت و نقش بر زمین شدم.

شدت درد به حدی بود که چشمام سیاهی میدید. و باز هم دوباره، همان درد قدیمی و کهنه سر باز کرد.

حالا بازم باید تا هفته ها لنگ بزنم و به خودم لعنت بفرستم که چرا رفتم جودو! آخه میخواستی که چی بشه ؟ مگه خدا براش مهم بود که تو چی ازش میخوای ؟

بدبختی اینکه ماشین هم خراب شده و کلا هم خودم هم خانوده مشکل پول داریم. هم برای تعمیر ماشین و دیگر موارد!

نمیدونم اینبار برم عمل کنم یا نه، اصلا حس خوبی ندارم که با دریل استخونم رو سوراخ کنن که خون بپاشه به سقف اتاق و تا یک ماه هم نتونم از جام بلند بشم !

این درد کهنه داره خیلی اذیتم میکنه.

الانم افتادم توی خونه و به زور ده قدم راه با درد و عصا میرم و به نفس نفس میافتم.


چی فکر میکردیم چی شد!


_ فارغ از اینا، توالت فرنگی هم بلد نیستم استفاده کنم ! اینو کجای دلم بزارم

۲۲ شهریور ۹۸ ، ۲۱:۵۰ ۲ نظر

آقای سیستماتیک

از وقتی نقش جدید رو توی شرکت به عهده گرفتم، جلسات متعددی در این باره با بچه ها داشتیم.

چیزی که برام جالب بود این بود که توی این مدت چندین بار عبارات این چنینی رو شنیدم:

آقای فلانی خیلی خوب توضیح میده

آقای فلانی حرف دل آدم رو میزنه

آقای فلانی خیلی سیستماتیک فکر می کنه

آقای فلانی خیلی طرز فکر و دیدگاه جالبی داره

البته برای خود من شنیدن این حرفها زیاد مهم نبود، اما برام جالب بود که چیزی که اونها می بینند در واقع بازتاب طرز فکر خودم در نحوه حل و فصل کردن موضوعی توی ذهنم و گفتگوی درونی خودم هست.

همیشه وقتی که میخوام چیزی رو بفهمم از جوانب زیادی بهش نگاه میکنم و خودمو جای کسی میزارم که قراره این صحبت ها رو قبول کنه. برای همین معمولا وقتی میخوام چیزیو برای کسی توضیح بدم، خودم رو کاملا جای اون میزارم و یک مسیر ذهنی از جهل به دانایی رسم میکنم و دست مخاطب رو میگیرم و قدم به قدم میارمش جلو...

هر جایی که براش سوال میشه از قبل میدونم و خودم سوال رو مطرح میکنم، کمی به فکر فرو میبرمش و بعد جواب رو بهش میدم، و دوباره صورت مساله رو با جواب جدید تغییر میدم و مبحث جدیدی باز میکنم و همینطور ادامه میدم تا تمام مطلب رو انتقال بدم.

خدا رو شکر تا حالا این روش خوب جواب داده...همیشه معتقدم اگر بتونم شفاف فکر کنم و خودم رو درباره موضوعی قانع کنم، اونوقت میتونم به خوبی دیگران رو هم قانع کنم...

علی الحساب عیب این روش اینه که متکی به منطق هست و همیشه نباید بر اساس منطق دیگران رو متقاعد کرد... گاهی یه پس کله ای و بگیر بتمرگ کار دو ساعت مباحثه رو انجام میده :)


اونروز به همکارم گفتم که میدونی... حس میکنم همه این کارها الکیه... خب که چی؟ حالا ما اسپرینت میگیرم خب چی شده توی شرکت؟ فکر میکنم مشکل عمیقتر باشه!

اونم به حرف اومد که آره دقیقا منم همچین حسی دارم! یه جلسه صحبت کردیم و یکم افکارم رو واضحتر بهشون انتقال دادم، حالا قرار شده فردا صبح یه جلسه داشته باشیم با مدیران و دیدگاهم رو ارائه کنم و بحث کنیم درباره اش.

امیدوارم نتیجه ای که مد نظرم هست حاصل شود.


هفته دیگه دوباره باید برم پیش دکتر چون داروهام دارن تموم میشن. از نتیجه راضی هستم... هرچند این حس بی تفاوتی و پوچی اذیتم میکنه و نمیدونم چم شده!

۱۹ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۱۹ ۰ نظر

اسکرام مستر طلا فروش

بالاخره امروز سکه هایی رو که یه مدت پیش خریده بودم با 5 تومن ضرر فروختم.

از اونجایی که تا حالا سهم هایی که توی بورس گرفتم بیشتر از این مقدار توی سود هستن خیلی ضرر برام مهم نبود، فقط میخواستم نباشند دیگه، از طلا کلا خوشم نیومد. من آدم طلا خریدن و نگه داشتن نیستم.

اما خب این قضیه باعث شد که بیشتر درباره بازارهای مالی و اقتصاد مطالعه کنم و مقدمه ورودم به بورس شد و تا الان از سودش راضی هستم و فکر میکنم بتونم بیشتر هم سود کسب کنم.

از وقتی قرص هارو میخورم حالم خیلی بهتر شده. برای دوستم اینجوری تعریف کردم که انگار قبلا افکار ناامیدی و استرس و اضطراب همیشه پشت در ذهنم بودند و تا در میزدند من بهشون اجازه میدادم بیان داخل و از درون روحم رو فرسایش بدن... اما الان انگار اصلا صدای در رو حتی نمیشنوم! و خیلی حس خوبیه.

البته یه چندتا عوارض هم داره، گاهی دچار سر گیجه میشم که اینبار که رفتم پیش دکتر باید بهش بگم. موضوع مهمتر اما اینکه انگار غریزه جنسی ام خاموش شده کلا! یعنی اصلا حسی ندارم به این چیزا .

البته من مشکلی باهاش ندارم و اتفاقا خیلی راضیم از این عوارض جانبی یا اثر دارویی یا هر چیزی... باعث شده بهتر بتونم روی مسائل مهمتر تمرکز کنم. اگر میدونستم اینقدر تاثیر داره زودتر میرفتم پیش روانپزشک.

توی شرکت نقش جدیدی رو به عنوان اسکرام مستر قبول کردم که برای من دریچه جدیدی توی حرفه کاریم محسوب میشه. به این کار خیلی علاقه دارم و مدیرم توی جلسه ای که صحبت میکردیم گفت ما نیاز به همچین کسی که بتونه برامون اسکرام رو پیاده سازی کنه داریم و به نظرمون تو مناسب این نقش هستی.

از اونجایی که دقیقا خودم ایرادات و عیب های فرآیند های تولید نرم افزار و شرکت ها رو توی این چندین سال تجربه به خوبی لمس کرده بودم قبول کردم و بهش به عنوان یک شانس برای بهتر کردن جایی که دارم کار میکنم نگاه میکنم.


از آخرین مورد خواستگاری چندین هفته میگذره، توی پارک روبروی حافظیه صحبت کردیم و حس کردم زیاد روحیه ام بهش نمیخوره. کلا وقتی می بینم نمیتونم دختری رو بخندونم یا حتی کاری کنم لبخند بزنه به این حس میرسم که دنیای منو درک نکرد که از این حرف نخندید یا عکس العملی نشون نداد. مادرم که زنگ زده بود اونا خودشون هم جواب رد دادند و تمام شد قضیه.

دیگه دل و دماغ خواستگاری رفتن ندارم. فعلا از کسی هم دنبال شماره نیستم ، حضرت مادر هم دقیقا همانطور که فکر میکردم تا من قضیه رو یکم ول کردم اوشون هم کلا بیخیال قضیه شده و هیچ تلاشی نمی کنه! حضرت دوست هم که در دنیای خیالی و بچه گانه خودش سیر و سیاحت میکنند و فارغ از غم هر دو جهان!


دو هفته هست که نماز نمیخونم... باید گذرنامه ام رو هم برای اربعین امسال تمدید کنم...

تا خدا چی بخواد.


۰۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۱۸ ۳ نظر

مراجعه به مشاور

روز چهارشنبه رفتم پیش یه مشاور... خیلی یهویی شد. به یه نفر گفته بودم که برام نوبت بگیره پیش یه دکتری که خودش تحت نظرش بود و زنگ زد گفتم دوشنبه هفته دیگه خوبه؟ گفتم آره... بعدشم دوباره زنگ زد گفتم عصر میتونی بیای ؟ گفتم آره!

وسطای راه پشیمون شدم و خواستم نرم... نمیدونستم الان باید برم چی بگم و دقیقا از کجا شروع کنم.

نمیدونستم به چی باید میپرداختم و مهم و اهم برام چیا بودن دقیقا.

رفتیم و بالاخره برای اولین بار وارد اتاق یه مشاور شدم. دکتر یه خانم مسن بود با چشمای رنگی.

زیاد حرف نزدیم و بیشتر درباره احساس اضطراب و استرسی که همیشه باهام هست حرف زدم و گفتم که مدتی کمتری حدودا چندماهی هست که انگار این احساس عوض شده و حس میکنم به پوچی رسیدم و انرژی و انگیره برای هیچکاری ندارم و سطح انرژیم به صفر رسیده. گفتم که حس میکنم هیچی خوشحالم نمیکنه.

مشاور توضیح داد که این رو بهش میگن اضطراب منتشر و در ادامه میتونه به افسردگی منجر بشه و کمی از علایمش رو دارم هرچند هنوز خیلی وخیم نیست اوضاع و چون اهل دود و این چیزا نیست بهتر میشه درمان کرد.

نمیدونم کار درستی کردم یا نه. فعلا قضیه رو هم از خونه پنهون نگه داشتم... دکتر برام دوتا قرص نوشت که باید تا دو ماه فعلا مصرف کنم و بعد دوباره بهش مراجعه کنم. توضیحاتشون که خوندم یکیش مرتبط با افسردگی بود و اون یکی مرتبط با اضطراب.

خیلی دلم میخواد با چندتا قرص حس و حالم بهتر بشه و حاضرم خیلی بیشتر هم خرج کنم. فقط از این حال بی حسی و پوچی بیرون بیام.

هر چی جلوتر میرم انگار همه چی بدتر میشه. به تمام اون اگر هایی فکر میکنم که اگر شده بود الان وضعیت خیلی بهتری داشتم، یا شایدم فکر میکنم که داشتم!


فعلا نمازهام هم یکی درمون شده. نمیدونم شاید دیگه هیچوقت نخونم. نمیدونم توی این اوضاع جنگی و ناامیدانه ای که هستم و دارم تقلا میکنم برای حداقل های زندگی نماز به چه دردم میخوره.

نمیفهمم که اصلا به چه درد خدا میخوره که بخواد بر اساسش پاداش بده یا نده! خوب باشم که چی اصلا؟

گفتم فلانی، خدای من الان پوله... پول بود همه چی بود و الان که نیست هیچی نیست. شاید برای من اینطور بوده... بهرحال آدما بر اساس تجربه های شخصی زندگیشون اعتقاداتشون شکل میگیره نه از روی خطوط روی کتاب ها.



۰۴ مرداد ۹۸ ، ۲۳:۰۸ ۱ نظر

تری گلیسیرید 508

هفته پیش برای مشکل چربی و کبد چرب رفتم دکتر . برام آزمایش نوشت و انجامش دادم.
اوضاع بدتر از چیزی بود که فکر میکردم.
کلسترول روی 230 و تری گلیسیرید هم روی 508 ! یکی از آنزیم های کبدم به نام ALT هم 51 بود.
برام دوتا قرص مینویسه دکتر و تاکید میکنه که رعایت کنم.
به این فکر میکردم که آخه چه غلطی میتونم بکنم وقتی صدبار توی خونه میگم غذای چرب درست نکنید برای من، چرا خورشت بادمجونی که توی روغن آشغال سرخ شده میزارید جلوی من.
فکر میکردم که اگر مستقل بودم میتونستم برای خودم رژیم غذایی سالمی رو بر مبنای روغن سالم و سبزی و این چیزا داشته باشم اما استقلال چطوری؟
تنها راهش برای من ازدواجه، اگر نخوام ازدواج کنم یعنی که برم خونه مجردی رهن کنم، بعد همه داشته هام رو که باقی میمونه بدم یه سری اجناسی که بدرد زندگی متاهلی نمیخوره و بعد، احتمالا همه چی فراموش بشه و خدا میدونه تنهایی زندگی کردن چی به روزم بیاره.
کاش یکم درک میکردن.

مدتی هست که انگار بی حس شدم، نمازم رو یکی در میون میخونم و انگار برام مهم نیست و ناراحت نمیشم. اصلا دیگه نمیفهمم خدا یعنی چی و دین یعنی چی.
نمیفهمم اصلا خدا کجای این زندگی هست، نماز بخونم به کدام قبله و برای کدام خدا؟
ما فراموش شدگان تاریخیم. برای هیچکس هم مهم نیست و نخواهد بود. فکر میکنم بی فایده هست همه این کارها...این همه زور بزنی و فوقش یه عادت بد هم مثلا ترک کنی، خب بعدش چی ؟؟ اصلا به چی رسیدی؟ چه ارزشی داشته؟
اونوقت وقتی زندگی افراد پولدار رو توی شهر میبینم پیش خودم میگم پوف، ما درگیر تقلا کردن و دست و پا زدن برای نماز اول وقتیم و اینها دارن از زنده بودن و زندگی لذت میبرن... حس خشم دارم از اینکه یه عمر چیزایی بهم تحمیل شده که هیچوقت بدرد زندگیم نخورده.
من نه خدا میفهمم چی هست و نه دین که اصلا بخوام یا نخوامش... من فقط میخوام زندگی کنم و ازش لذت ببرم همین... و از اینجایی که وایسادم و نگاه میکنم هیچ امیدی به اینکه بتونم یه همچین چیزی برسم ندارم.

گاهی فکر میکنم شاید همه اینها به خاطر مشکل کبدم هست، شاید اگر درمان کنم همه ای ابرهای سیاه هم کنار بره، شاید. دوست دارم توجیهی پیدا کنم و چیزی که تقصیر رو بندازم گردنش.


۱۵ تیر ۹۸ ، ۲۱:۵۹ ۵ نظر

آزمون ICDL بعد از هشت سال برنامه نویسی

رفتم برای مصاحبه، وارد اتاق منابع انسانی میشم و منتظر میشینم.

یک خانومی روی سیستم خودش برام آزمون ICDL و زبان رو اجرا میکنه و مشغول حل کردنش میشم.

بعد از یک ساعت که آزمونش تموم میشه هنوز تا شروع شدن مصاحبه اصلی که ساعت 1 قرار بود باشه نیم ساعت وقت هست.

میرم بیرون و گشتی میزنم. همش توی ذهنم هست که نکنه سوال تخصصی بپرسن و نتونم جواب بدم.

برمیگردم و رب ساعتی منتظر میشینم که ازم میخوان که وارد اتاق کناری بشم.

یک خانم تقریبا مسن در جایگاه مدیر نشستن و به عنوان معاونت معرفی میشن. به همراه سه آقا و دو خانم دیگر. من و شش نفر توی یک اتاق برای مصاحبه.

راستش با اینکه تعدادشون زیاد بود اما کمتر استرس گرفتم چون حس کردم که براشون مهم هستم و اینکه اینجور مواقع معمولا قرار نیست هیچ چیز خیلی ریز و تخصصی بشه.

سوالات بیشتر درباره تجربه های قبلی و علت اینکه میخوام از کار فعلی بیرون بیام بود. حرف میزنیم و اصرار میکنن که مبلغی رو به عنوان حقوق پیشنهاد کنم.

بعد از کمی چک چونه میگم چهار تومن به عنوان کف حقوقی خوبه.

میدونستم این عدد زیاد هست اما برای من هزینه بیرون اومدن از اینجا اونقدری زیاد بود که میخواستم به خاطر یک عدد بالاتر اینکارو کرده باشم. هیچ چونه ای نزدن و گمونم خیلی بالاتر از مقدار مد نظرشون بود. هرچند یکی از آقایون گفت که حالا باید بیشتر حرف بزنیم و صحبت های حقوقی زیاد جدی نشد و به علت کمبود وقت منم نتونستم زیاد ازشون سوال کنم و جلسه تموم شد.

حس خوبی به محیط کارش نداشتم، توی اون یک ساعتی که نشسته بودم دوتا از خانوم های شرکت کنار دستم داشتن صحبت های پچ پچ میکردن و معلوم بود درباره مسایل داخلی شرکت هست. همون خاله زنکی و سیاسی کاری.

قرار بود توی سه روز آینده زنگ بزنن که فعلا خبری نشده. فردای روزی که مصاحبه دادم توی شرکت مدیر ارشدمون خواست که بریم کافه و درباره یه سری مسایل داخلی شرکت صحبت کنیم.

یه خورده امیدوار شدم که شاید بشه اینجا تغییراتی بوجود آورد و موند، شاید بشه به آینده اش امیدوار بود. یه جورایی الان زیاد مایل نیستم که اون شرکتی که مصاحبه دادم هم بهم زنگ بزنن.

حس بدی نسبت به روند کلاسیک و سنتی اداره شرکت داشتم و اینکه بخوان اینجور بی روح و بی مغز از داوطلب شغل برنامه نویسی آزمون ICDL بگیرن. پیش خودم گفتم از فرداش باید اینجا با همه ی تکنولوژی های روز خداحافظی کنم و فقط بچسبم به منطق کار اینا و رزومه و همه چی رو فراموش کنم در ازای یه تومن بیشتری که شاید بتونم همینجا هم بدستش بیارم با یکم اصرار بیشتر.


۱۵ تیر ۹۸ ، ۲۱:۵۲ ۱ نظر

به یک عدد دوست که خدا رو به یادم بیاره نیازمندم

به یک عدد دوست که خدا رو به یادم بیاره نیازمندم

۰۸ تیر ۹۸ ، ۲۳:۳۳ ۲ نظر

در جستجوی بهتر

روز چهارشنبه قرار بود برم یه شرکت که دوستم پیشنهاد کرده بود برای مصاحبه.
این روزها شرکت دچار یه آشفتگی در اهدف و چشم انداز شده و اکثر بچه ها مشخص نیست میخوان چیکار کنن و خود مدیرمون هم درگیر کارهایی غیر از مدیریت شده و مشغول یه پروژه ای هست که خودم هم توش مشارکت دارم اما خب کار مدیر نباید مشغول بودن به همچین پروژه هایی باشه و به جای پرداختن به اهداف بلند مدت شرکت به پروژه های کوتاه مدت بچسبه و سر خودش رو توی این برهه حساس که نیاز به توجه و تصمیم گیری اون هست مشغول کنه.
یه مدت پیش باهاش صحبت کردم و گفتم که این وضعیت بلاتکلیفی خوشم نمیاد و اذیتم میکنه. گفت که میدونم و این وضعیت کل شرکت هست و دیگر همکاران که روی پروژه های دیگه هم کار میکردن همین وضعیت براشون پیش اومده و گفت که بهم فرصت بده تا بهش فکر کنم و تصمیم سختی هست.
شرکت میخواد بره به این سمت که پروژه های خارجی بگیرن و انجام بدن اما سرنخ های خیلی کمی دارند و کاملا سردرگم هستند و هیچ مدیریت اصلی و مرکز تصمیم گیری توی شرکت در اینباره وجود نداره که تکلیف رو مشخص کنه و به کار بچه ها در این راستا جهت بده.
برا همین این اواخر یه جورایی حسی شبیه روزهای آخر شرکت اولی که بودم رو دارم... که این وضعیت کم کم بچه ها رو به این سمت میبره که شاید بهتر باشه جای دیگه دنبال کار بگردند و باعث شده به این فکر کنم که آیا شرکت با افراد و شرایط فعلی میتونه اون اهداف مالی من رو در آینده برآورده کنه یا نه.
در حال حاضر که خوشبین نیستم. و به نظرم حتی اگر موفق بشن که از این راه کسب درآمد کنند صرفا بر اساس موفقیت های موردی خواهد بود و هیچوقت این راه درآمدی به یک جریان مالی نه برای شرکت و نه برای من کارمند که قراره از این محل درآمد ذینفع باشم نخواد بود.
واسه همین وقتی رفیقم گفت که یه شرکت بزرگ و بین المللی نیاز به برنامه نویس داره ازش اطلاعات خواستم و براشون رزومه فرستادم.
روز سه شنبه که با همین دوستم رفتیم سینما کمی ازش اطلاعات گرفتم که بهتر بشناسم و توی مصاحبه کمتر استرس داشته باشم.
از اینکه فهمیدم قرار نیست زیاد مصاحبه آکادمیک باشه یکم خوشحال شدم  و اعتماد به نفسم بهتر شد. مخصوصا اینکه دوستم گفت حسابی ازت تعریف کردم، که البته میتونه بر علیه ام باشه این قضیه :)

روز چهارشنبه صبح که داشتم میرفتم زنگ زدن و قرار مصاحبه رو کنسل کردن و افتاده برای یکشنبه یا دوشنبه!
این چند روز گفتم بشینم یکم درباره الگوهای طراحی بخونم که چارتا اصطلاح هم بلد باشم توی مصاحبه اگر پرسیدند.
از دلایلی که به این رفتن فکر میکنم اینه که دوست دارم جایی کار کنم که یکم شبیه سازمان باشه و مثلا بخش نیروی انسانی داشته باشه.
و اینکه دوستم میگفت که اونجا تا مدتها خیالت بابت ارتقا شغلی و بحث مالی راحته. اینم یکی از دلایل این تصمیمم هست... دوست دارم جایی باشم که بعد از سه سال یه فرقی با کسی که تازه میاد داشته باشم. در حال حاضر محل کار فعلی ساختار فلت داره و من خوشم نمیاد. دوست دارم سلسله مراتب باشه.
سلسله مراتب یعنی شفافیت در وظایف و خروجی.
و مورد دیگه هم حقوقشون هست... میخوام پیشنهاد حقوق رو 4 تومن بدم، اگر قبول نکردند فکر نکنم که بخوام برم. در حال حاضر همینجا هم نزدیک به همین میگیرم و میخوام برای یه عدد بزرگتر که بیارزه راحتی که اینجا دارم رو ول کنم و دست به چنین ریسکی بزنم.
هرچند به نظرم 4 هم اونقدرا زیاد نیست.
تا ببینیم چی میشه.

یه چیزی که این فرصت پیش اومده بهم یاد داد اینه که نیاز نیست حتما منتظر بشینم تا از شرکت بیام بیرون بعد بخوام تازه بگردم یه جایی دنبال کار!
میتونم همین الان که مشغول کارم دنبال فرصت های بهتر باشم و به اصطلاح چمدونم آماده باشه.
اشتباهی که در گذشته میکردم این بود که با اینکه میدونستم شرکت قرار نیست بمونم و حس بدی از موندن داشتم اصلا دنبال کار جای دیگه نمیرفتم و منتظر میموندم تا قراردادم تموم بشه و بیام بیرون و بعد تازه برم دنبال کار... الان فهمیدم که درستش اینه و خیلی هم بدیهی هست که همیشه دنبال فرصت های کار توی جاهای بهتر باشی حتی وقتی که از محل کار فعلیت راضی هستی و به فرصت کار در جاهای بهتر به روی باز نگاه کنی و هیچوقت بابت اینکه نسبت به شرکت متعهد هستی پس باید تا آخرش هر چی که شد بمونی دید معقولانه تری داشته باشم.
یعنی قبلا حس بدی داشتم که الان که اینجا مشغول به کارم بخوام حتی به شرکت دیگه ای فکر کنم چه برسه رزومه بدم اما الان به نظرم این یه کار خیلی بدیهی هست و نباید به خاطرش عذاب وجدان داشته باشم.

اکثر آدمای موفقی که توی اینکار میشناسم همینجوری کار میکردن... میومدن، یه مدت بلوف میزدم و بعد میدیی فرداش نیست! میگفتی کو فلانی میگفتن که یه پیشنهاد بالاتر داشت و رفت!
خب اون آدم یعنی که همیشه جاه طلبیش رو داشته که دنبال جای بهتر باشه... جالبه که اینجور مواقع شرکت تمایل بیشتری برای خرج کردن واسه نگه داشتن تو پیدا میکنه!
انگار فقط میخواسته مطمئن بشه که اگر خرج نکنه تورو از دست میده بعد بخواد خرج کنه!

پ.ن: این روزها حس میکنم قلبم مرده، انگار قصی القلب شدم.
پ.ن: چندین مورد برای ازدواج تماس گرفتیم که یا گفتن قصد ازدواج ندارن یا اینکه به خاطر کار دولتی نداشتن جواب رد دادن از پشت تلفن! نمیفهمم چرا دختر 26 ساله هنوز برنامه ای برای ازدواج نداشته باشه و بگه آمادگی ازدواج ندارم!
  از اونجایی هم که مادر گرامی یه عمل  مختصر داشتن و در حال استراحت می باشن گمونم پرونده بنده هم تا چندین ماه بسته بشه! این همینجوریش هم برا یه زنگ زدن هزارتا بهانه برای به تاخیر انداختنش پیدا میکرد الان که دیگه واویلا!!


۰۷ تیر ۹۸ ، ۲۱:۳۵ ۵ نظر

مثبت اندیشی خوشبینانه در بعد معنوی

معمولا بیش از اندازه درباره آینده و اتفاقاتی که قرار است بیافتد خوشبینانه نگاه و نتیجه گیری میکنیم.

در بعد معنوی این قضیه باعث میشود که بدترین حال های بد و گناه های بزرگ را از ترس مواجهه و تفکر درباره آن، خیلی غیر ممکن برای خود و غیر محتمل درباره ارتکاب آنها بدانیم.

هیچکدوم از ما خود را لایق گرز آتشین شب اول قبر نمیدانیم، هیچکدوم از ما خود را لایق گم شو خدا نمیدانیم (قَالَ اخْسَئُوا فِیهَا وَلَا تُکَلِّمُونِ)،

هیچکدوم از ما خود را لایق افسردگی خفه کننده ناشی از دوری از خدا نمیدانیم (وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکًا)،

هیچکدوم از ما خود را لایق جهنم و عذاب نمیدانیم...

و خیلی چیزهای دیگر که هیچوقت حتی بهش فکر هم نکرده ایم و احتمال اینکه برایمان اتفاق بیافتد را در نظر نگرفتیم صرفا به خاطر ترس از مواجهه شدن با آنها. مثل مرگ!!

در حالی که اگر به خوبی نگاه کنیم، و مسیر اتفاق افتادن هر کدام از آنها را ببینیم، متوجه میشویم که با سرعتی استاندارد و مطمئن در حال حرکت به سمت همان حال بد و اتفاق غیرممکن برای ما، که هیچوقت فکرش را نمیکنیم برای ما اتفاق بیافتد در حال حرکت هستیم.

از این اتفاقات برای خودم افتاده است، یه زمانی فکر میکردم که من لایق یه کار درست و کارمندی با حقوق خوب و ازدواج به موقع و همسر‌ خوب هستم... الان که به گذشته نگاه میکنم با خودم میگم آخه من چه فکری میکردم! هیچکس نگفته من لایق چه چیزهایی هستم و چرا فکر میکنم حق من نیست که یه روز بهاری عادی، زیر آسمون خدا با رعد و برق مرگ به سراغم بیاد؟ چرا فکر میکنم من لایق اتفاق بهتری هستم؟(این اتفاق یک ماه پیش برای فردی از همشهری های من واقعا افتاد)

چرا فکر میکنیم که ما به جایی نمیرسیم که کفر بگیم و دست به دزدی بزنیم؟

چرا فکر میکنیم به جایی نمیرسیم که دست به تجاوز بزنیم و خودمون رو با حرفهای به ظاهر منطقی و زیبا توجیه کنیم؟

چرا ما اینقدر بیخودی درباره همه چیز خوشبینیم؟!

کاش یه بار بشینم و ببینم‌ در بعد معنوی کجای کارم؟ تصورم از آدم خوبی که فکر میکنم هستم چقدر خوشبینانه هست و آیا واقعا لایق اون تصویر هستم؟


۱۶ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۱۵ ۱ نظر