❞ اینجا حدیث نفس می گویم ❝

یه نفر

حس بدی دارم، انگار یه چیزی‌کمه.

شاید جای خالیِ یه نفر...

۲۳ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۹ ۲ نظر
محٌـمد

22 بهمنو و مصادره و گرین لند

اولش میخواستم فیلم لاتاری رو ببینم، وقتی رفتم بگیرم دیدم تموم شده همه سانس هاش.

بچه های شرکت همه بلیط مصادره رو گرفتن، من اما گفتم نمیام. چون سه تا از خانم های پشتیبانی هم قرار بود بیان و من معمولا چنین جمع هایی احساس راحتی نمی کنم.

تا اینکه شنبه دوتا کنسلی خورد و چون بلیط ها داشت سوخت میشد به اصرار بچه ها گفتم اوکی.

فیلم که از نظرم زیاد جالب نبود. شاید به سختی حتی بشه گفت فیلم طنز. هرچند یکی دو صحنه خیلی کمدی داشت.

بعد از فیلم هم پیشنهاد شام دادن که بریم بیرون ، اولش رفتیم یه جای خیلی باکلاس که بعد دیدیم عروسی اونجا هست و زدیم به کاهدون. رفتیم گرینلند و تا پاسی از شب به خندیدن و خوردن گذشت و البته شام هم گرون و خیلی خوشمزه بود.

صبح از زیر پتو به دوستم زنگ زدم میگم سلام

میگه سلام

میگم کاکو نیگاه، من ای بالشو اون وری میکنم قسمت خنکو میزارم زیر سرم میگم الله اکبر، تو هم پتو بکش رو سرت بگو مرگ بر امریکا

:)

البته رفتیم راهپیمایی اما خب زیاد راه نرفتیم :) [ اصنم بادکنک نگرفتیم انگار بجه ها بگیریم دست ] و ظهر هم دوستم گفت پیتزا بزنیم و خودش حساب کرد و منم چون هر سری باید دو ساعت باهاش بجنگم که کاکو شماره حساب بده دیگه گفتم چون حوصلتو ندارم یکی طلبت :)


از دوستم شماره یه خانوده خوب گرفتم که بدم مادر مثلا برام آمار بگیره، بعد از سه هفته اصرار تازه میگه زنگ زدم گوشی بر نداشت، و همه چیز تا کنون فراموش شده. انگار واقعا دلشون نمیخواد اتفاقی بیافته. عافیت طلب شدن، نمیخوان از کنج راحتی خودشون بیان بیرون و همه چیزو به چندتا دعا حواله میکنن که اینطور بشه و آنطور بشه ولی حاضر نیستن خودشون دست به اقدامی بزنن و پا پیش بزارن.

بعد از کلی داستان تازه برگشته میگه حالا زنگ زدم چی باید بگم؟ شما بگید :|

بعد تازه میگه حالا باز سفت و سخت میخوای؟ :|

و من عاجز می مونم از توصیف این حالت سفت و سخت ! میگم دقیقا چطور باید سفت و سخت بگیرم؟ که شما دیگه قبول کنی و هی نپرسی برای در رفتن از زیر بار مسئولیت.

هعی.

مدتیه که فکرم فرصت کرده به چیزهای دیگه ای توی زندگی غیر از کار فکر کنه، می بینم که تا الان چقدر زندگی نکردم! اصلا انگار هنوز متولد نشدم.

چقدر زندگیم تا الان خطی بوده، همیشه پشت کامپیوتر و تنها. و انگار به این وضعیت عادت؛ نه انس گرفتم و می ترسم که نتونم با یکی دیگه جمع بشم. واقعا هیچ شناختی از خودم ندارم و نمی دونم ممکنه چطور به نظر بیام.

میخواستم بدونم واقعا مرد از لحاظ قانونی چه وظایفی داره؛ داشتم قوانین مربوط به نفقه رو میخوندم، به این نتیجه رسیدم که از لحاظ قانونی ... مرد واقعا داره سر خودشو زیر گیوتین میزاره با ازدواج! مسئولیت هاش خیلی سنگینه ، مگه ما میخوایم چیکار کنیم ؟ واقعا خیلی اوضاع بد شده، بعضی ها واقعا متوجه نیستن، فقط کافیه اسم حلال خدا رو بیاری.... باید از هفت خان رستم بگذری اما حرام خدا رو در عرض چند ثانیه هم میتونی داشته باشی :(((

همه هم کر، کور. هیچ کس انگار براش مهم نیست. دختره با کلی منت قبول کرده که مهریه اش 70 سکه باشه، بعد شرط گذاشته که حتما خود حضرت آقا باید خطبه اش رو بخونه! و اینقدر ایشون نمی فهمیدن که آقا خطبه ای که مهریه دختر بالای 14 سکه باشه رو نمی خونن! اینم حال روز این روزهای خیلی از دختر های مذهبی ما.

حالا ایشون خوبه بگیم که شما که خودت سر کار میری، دیگه من چرا باید هم خرجت رو بدم، هم مهریه اونم 70 سکه! تو اصلا خودت میتونی اینقدر درآمد کسب کنی که توقع داری پسر بتونه اینقدر بهت پرداخت کنه؟

از استخر بر می گشتیم، دوستم میگه محمد فقط خانم کارمند بگیر، واقعا نمی رسونی محمد، خودتو بدبخت نکن، و من سکوت میکنم.

خانم خودش پرستاره، دختر خاله اش هست، بهش میگم فقط برو خدا رو شکر کن. تو خیلی شرایطت جور بود، همسرت هم معلومه خیلی خوبه، همسر خوب بهترین نعمته، قدر بدون. میگه می دونم، واقعا هر روز شکر میکنم. باز سکوت میکنم.

اندکی پول هست که نمی دونم ماشین بگیرم، بزارم بانک سودش بگیرم تا بعدا بتونم هزینه های عروسی و رهن خونه رو بدم، زمین بگیرم تا گرون بشه ... یا هیچ کاری نکنم.

این بود لونده نوشت به مناسبت پیروزی انقلاب.


۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۰۲ ۴ نظر
محٌـمد
شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۳۸ ب.ظ محٌـمد
قیدار

قیدار

وارد خونه که شدم دیدم کف پذیرایی دراز به دراز افتاده، فهمیدم که باز خبری شده، نفس عمیقی کشیدم از اون نفس ها که موقع پریدن از بلندی آدما میکشن.

از مامانم پرسیدم که چی شده، گفت هیچی بلند شده که بیاد توی آشپزخونه سرش گیج رفته اینم بجای اینکه بشینه تا خون درست به مغزش برسه و بلند شه دویده با کله رفته توی دیوار!

حالا هم میگه سرم درد میکنه. چشمم که به من خورد انگار بچه ای که باباشو دیده باشه، شروع کرد به نفس های هس  هس کشیدن و حال خود خراب نشون دادن، مامان گفت که کمکشون کن بره دستشویی. زیر بغلش رو گرفتم دیدم اوه، وضعش خیلی خرابه، اصلا راه رفتن هم یادش رفته! با برادرم بردیمش بیمارستان، میگفت رفتیم اونجا من نمیتونم حرف بزنم خودتون بگید که چطور شده.

خدا رو شکر موردی نبود، از سرش عکس گرفت و یه سرم بهش زدن، گفتم خدا کنه که بیخیال بشه. این واسه یه سردرد ساده اونقدر به خودش تلقین میکنه که آدم فکر میکنه طرف واقعا گلوله تانک بهش اصابت کرده.

فرداش مامان گفتم که امروز چطور بود، گفت هیچی، صبح نشسته گریه کردن که نکنه یه وقت بمیرم!! واسه یه سردرد ساده! سری تکون میدم و میرم توی اتاق. تا چند روز هر زیر لب غرولند میکرد. سکوت میکنم و همش با خودم تکرار میکردم که حواست باشه عصبانی نشی، آروم چیزی نیست.. یکم صبر که چیزی نیست.

اوضاع کار خوبه، واقعا اینجا از لحاظ اعصاب خیلی آروم ترم. زمانبندی ها اذیتم نمی کنه و استرسم کمه. امروز مدیرمون خواست که صحبت کنیم، حرف کلیش این بود که نقد کن اگر چیزی اذیتت میکنه حتما بگو. و اینکه سعی کن دخالت کنی تو کارها. به نظرم این قضیه با مصاحبه هایی که اخیرا انجام داده بی ربط نباشه، چون آخر وقت هم یک نفر برای مصاحبه اومده بود که احتمال اینکه به تیممون اضافه بشه خیلیه. حس کردم نگران بود که اینجا با توجه به تجربه های قبلیم مساله ای اذیتم کنه و من ابراز نکنم و بعد بخوام بزارم برم.

یه کم صحبت کردیم و چندتا خوبی از شرکت گفتم و گفتم که تنها حس بدی که دارم اینه که جو صمیمانه اینجا ممکنه بعدا مشکل ساز بشه. البته باید اعتراف کنم که روم نشد که واقعا بگم که گاهی بچه ها زیادی مشغول حاشیه میشن و روی کار تمرکز ندارن. نمیدونم چطور میشد این حرفو زد در حالی که عملا انگار زیرآب همه تیم رو زده باشی وقتی که هنوز خودتم نسبت به حرفت مطمین نیستی.

همچنان استخر میریم و هربار یه حوله میگیرم و میارم خونه :) تازه سفارش جدید هم میگیرم هر هفته که رنگ آبی بیار این هفته!


کتاب قوانین قدرت رو هر وقتی گیر بیارم توی خونه میخونم، کتاب قیدار رو هم جدیدا شروع کردم به خوندن از روی فیدیبو برای وقتایی که توی خط واحد هستم تا برسم شرکت. ممنون از عزیزی که قیدار رو بهم معرفی کرد، توضیحات کتاب رو که دیدم گفتم اوه نمیشه نخوندش! :) La extrañé.

 به این فکر میکنم که باید کم کم برم ورزش اما هوا خیلی سرده شبها. دارم چاق میشم و پیرهن هام داره تنگ میشه :))) حالا کی بدووه این همه راه رو! خخ تازه شام هم باید سبک بخورم.

همچنان احساس سردرگمی در زندگی دارم، حس میکنم هدفی ندارم و نمی دونم باید چه هدفی داشته باشم، اصلا نمی دونم آیا واقعا هدفی هست که منو به وجد بیاره یا نه! من به عنوان یه کمال گرای عجیب.

خب نویسنده در همینجا سر قابلمه لونده دادن رو میزاره روش تا سر نره زیرش رو هم خاموش میکنه و گاز رو هم می بنده :)


۱۴ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۳۸ ۴ نظر
محٌـمد

شکستن کارها

یکی از حس های خوب برنامه نویسی وقتی هست که یک کد قدیمی که پیچیده بوده و داره کار می کنه رو بهت می سپارند تا تغییراتی رو در اون اعمال کنی و تو از توی همون کد باگ بیرون می کشی و راه حل هم برای رفعش ارائه میدی. واقعا بهت اعتماد بنفس میده.
به اون نشون که یکی از بچه های شرکت وقتی به مساله فنی برخورد میکنیم که نیاز هست مدیر پروژمون تایید کنه به شوخی میگه که من نمیدونم چرا یک مساله رو من میگم مدیر پروژه قبول نمیکنه اما آقای فلانی میگه سریع میگه باشه ! خخخ
در جواب بهش گفتم که خب من حرفم رو با دلایل منطقی و ساختار بندی شده قابل فهم به طرف مقابلم ارایه میکنم و خب طرف چاره ای نداره جز قبول حرفم :))) اما تو به جای بیان دلایلت از احساس بدی که نسبت به مساله داری مایه میزاری... مثلا میگی من حس خوبی به این راه حل ندارم، خب معلومه که نمیشه این حرفو قبول کرد.
دیروز بعد از سه ماه یک جلسه مهم داشتیم با حضور همه تیم.
آخرای جلسه مدیر فنی مون از من و یکی دیگه از بچه ها به خاطر زمانبندی درست و شکاندن کارهای بزرگ به کوچیک تعریف کرد و گفت که توی کار با ما راحتتره، باعث شد اعتماد بنفسم بیشترتر بشه :) هرچند به نظرم واقعا زیاد توی این کار خوب نیستم ولی خب در ادامه برای این که بحثمون نتیجه ای داشته باشه پیشنهاد دادم که خود ایشون هم سعی کنه توی شکاندن کارهای بزرگ به کوچیک کمک کنه، به این شکل که وقتی من میگم برای فلان کار «سعی» می کنم تا دو روز دیگه کار رو تموم کنم، این رو قبول نکنه و در عوض یک زمان قطعی بخواد نه چیزی که سعی میکنی، خب این سعی از کجا میاد و اگر سعی من کافی هست پس باید دقیقا دو روز دیگه تموم بشه کار و اگر‌نمیشه پس باید معلوم بشه کدوم کار درست شکسته نشده و زمانی که به دو روز اضافه میشه چقدر هست.

جدیدا به مقوله تاریخ علاقه مند شدم، وقتی که نگاه میکنم می بینم چیزی که خیلی از افراد بعضا بزرگ رو زمین زده دین و ایمانشان نبوده، بلکه نحوه برخورد اونها با ضعف ها و قوت های فردی و خصلت های شخصیتیشون بوده.
مثلا در تاریخ صدر اسلام شخصیتی مثل طلحه رو در نظر بگیرید، این شخص به تکبر و غرورش معروف بوده!
خب یک سری کارهای خوبی هم انجام می داده که این ها همون روتین های مسیر زندگی بوده که سرنوشت پیش پاش قرارداده و این هم ناچار به انتخاب اونها بوده و خب از شانسش اون مسیر های منتهی به جاهای خوبی می شدند، اما دقیقا اون جایی که این فرد رو زمین میزنه جایی هست که باید خودش با تکبر خودش مبارزه میکرده، فارغ از اینکه چقدر نماز میخونده و دینداری کرده بهرحال اونی مهم هست که همراش مبارزه با هوای نفس بوده وگرنه ارزشی نداره و کاری مباح حساب میشه.

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۰ ۰ نظر
محٌـمد

اسباب خوشبختی

نمی تونم باور کنم که خدا اسباب و لوازم شاد بودن و رسیدن به خوشبختی رو در درون هر انسانی از قبل کپسوله کرده و در اون قرار داده. بعضی ها هر روز به داستان زندگیشون نگاه کنی می بینی راهی براشون وجود نداشته که بتونند به احساس خوشبختی رو شادکامی در زندگی برسند.

و بعضی ها دقیقا برعکسه، هر طور به خط زندگیشون نگاه می کنی از همون اول هم برات قابل حدسه که این خوشبخت هست و از ابتدا همه اسباب اساسی رسیدن به حس خوشبختی درش وجود داره و تنها کاری که خودش باید بکنه اینه که زندگی رو تنفس کنه .
اما از طرفی هم می بینم این با عدل خدا جور در نمیاد و نمی تونم باور کنم که خدا عادل نباشه!
نمی دونم با این پارادوکس چیکار کنم :(
۲۴ دی ۹۶ ، ۱۹:۵۳ ۰ نظر
محٌـمد