❞ اینجا حدیث نفس می گویم ❝

خوب بازی کردن با کارت بد

زندگی داشتن چند تا کارت خوب تو دست نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با چند تا کارت بد هست!

 

پ.ن: از  Robert Louis Stevenson

۰۷ تیر ۹۴ ، ۱۸:۰۶ ۰ نظر
محٌـمد
چهارشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ محٌـمد
آدم های زامبی پاداش

آدم های زامبی پاداش

چند روز پیش با یکی از دوستای قدیمی دوران هنرستان که دیگه بعد از اون هم ندیدمش و بسیار هم سخت پیدا شده بود، قرار ملاقات گذاشتم و قرار شد توی پارک همدیگرو ببینیم.

عرضم به حضورتون این دوست ما از همون دوران هنرستان مشکل داشت، یعنی از سال سوم یهو زد تو کار خالی بندی و اغراق های مافوق بشری درباره توانایی هاش و اینکه چه کارهایی می تونه توی برنامه نویسی و کامپیوتر انجام بده و هر اسمی می آوردی یه داستانی سر هم میکرد تا جایی که بچه ها همیشه سوژه اش می کردند و کلی بهش می خندیدن و هیچوقت جدی نمی گرفتندش.

ماجرا هم به همون صفت اغراق و اینکه یک زامبی پاداش بود بر می گشت، همین که میدید انتهای این خالی بندی چه پاداشی منتظرشه دیگه مثل زامبی دست به هر حرف حرکتی می زد تا بهش برسه.

من اما هیچوقت اون رو مسخره نمی کردم و در واقع تنها دلیلی هم که بعد از مدت ها مارو تحویل گرفت و حاضر شد بیاد منو ببینه همین بود که من مثل بقیه نبودم، یعنی یه جورایی باهاش همدل بودم در هر صورت و اینکه اگر هم میدیدم خالی می بنده به روش نمیاوردم و با اینکه اون موقع به جورایی توی کلاس نخبه بودم اما کاری بهش نداشتم.

خلاصه اینکه کلی از اون زمان تا حالا خاطره تعریف کرد و از کارهایی که کرده گفت؛ و من باز هم همون شخصیت رو دیدم که البته یک سری از کارها رو انجام داده بود اما چون همیشه با اغراق همراه بود کمی هضمش مشکل بود.

اما یه صفتی رو این دوست من داره که منم تا حدودی خواهانش هستم و اونم اینکه بسیار پاداش گرا هست. در واقع یک زامبی پاداش هست، که برای این که نسبت به انجام کاری انگیزه حرکت بگیره فقط کافی بود پاداش رو ببینه و تمام، هر طور بود کار رو انجام میداد به هر قیمتی که باشه.

یه جیزی درباره من وجود داره اونم اینکه پاداش هیچوقت نمی تونه ذره ای در من انگیزه ایجاد کنه. و این می تونه بعضی وقتها انسان رو دچار بی انگیزگی شدید کنه هر چند مزایای هم برای خودش داره.

پ.ن: چهره بعضی ها وقتی که پای پاداش میاد وسط خیلی شبیه تصویر مطلب میشه. صرفا جهت شناسایی!

۰۳ تیر ۹۴ ، ۲۳:۵۷ ۴ نظر
محٌـمد
دوشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۰۱ ق.ظ محٌـمد
همان چالش غول بی شاخ و دم

همان چالش غول بی شاخ و دم

بچه که بودم وقتی که یک بازی کامپیوتری رو شروع می کردم و وسطای بازی یهو با یک غول بی شاخ و دم که گاهی 100 برابر من بود مواجه می شدم، کلی استرس منو میگرفت که حالا اینو چطور بکشم، نکنه بمیرم!!

الان که مدت زیادی از آن زمان می گذره و من هم تاحالا بازی های زیادی رو تموم کردم و با انواع غول ها جنگیدم، یه چیزی برام خیلی جالبه اونم اینکه میبینم الان در هیچ بازی امکان نداره که در مواجه با غولی دچار ترش بشم و به نوعی برام چالش محسوب بشه، چرا؟!

چون یه چیزی رو فهمیدم؛ هدف سازندگان!

قرار نیست کسی در بازی متوقف به کشتن یک غول بشه و هیچوقت سازندگان بازی کاربر رو در همان مرحله اول با یک غول که نشود کشت او را مواجهه نمی کنند.

اینطوری کاربر به بازی ادامه نمی دهد چون یه بازی غیر قابل بازی و نا عادلانه می شود و هیچ بازی ناعادلانه ای قابلیت بازی کردن ندارد بنابراین با هر غولی که در هر مرحله ای مواجهه می شوید به نوعی از قبل آمادگی و امکانات کشتن اون براتون مهیا شده و شما فقط باید راهش رو پیدا کنید و از امکاناتی که دارید حداکثر استفاده رو ببرید.

کمی که فکر می کنم میبینم بازی زندگی که خدا طراحی کرده  هم تا حدود زیادی مثل حکایت بالاست. شما هیچوقت با مشکل یا چالشی روبرو نخواهید شد که از قبل به شما امکانات و آمادگی مواجهه با اون رو به شما نداده باشند،پس می شود آسوده خاطر بود که هنگامی که با مشکلی یا چالشی مواجه می شوید نظام هستی به خوبی و عادلانه اون رو برای شما طراحی کرده و هیچوقت در برابر چالشی که نتوانید آنرا حل نکنید قرار نواهید گرفت و هیچگاه بیش از توانایی شما از شما درخواست نخواهد شد.

مطمئنم دانستن همین یک قاعده در زندگی می تونه خیلی کمک کننده و راهگشا باشه در مواقعی که انسان فکر می کنه داره زیر فشار زیاد له میشه یا به بن بست رسیده.

 

۰۱ تیر ۹۴ ، ۰۱:۰۱ ۵ نظر
محٌـمد

تن زخمی و شعله ور

وقتی که پر از احساس باشی، خیلی سخته که بنویسی، حتی خیلی سخته که به زبان بیاری.
دوست داری با نگاهت حرف بزنی، انگار فقط از طریق نگاه می تونی مخاطبت رو پیدا کنی و بهش بفهمونی.
حرف هایم تن زخمی و شعله وری هستند که لباس نوشتن به تن نتوانند کرد.
 
 
پ.ن: ذهنم دائما درگیر تجزیه و تحلیل هست، انگار که دوست دارم در هر لحظه از خودم بپرسم که کجام؟ چیکار می کنم!؟
۱۱ خرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۱ ۰ نظر
محٌـمد

هیچوقت فرصت جدی

امروز بعد از مدت ها فرصت شد توی خونه و در سکوت کمی دنبال کارهای تحقیقاتی برنامه نویسی و مطالعه چیزهایی که دوست داشتم دربارشون بدونم وقت بگذارم.

یهو یادم اومد که قدیم ها چقدر از این لحظات و موقعیت احساس آرامش و مثبتی داشتم.

بعد از ظهر هم با چند تا از بچه ها رفتیم بیرون، که یک اتفاقه خوبی که افتاد این بود که یهو یکی از دوستام که استاد زبان انگلیسی هست پیشنهاد تدریس خصوصی بهمون داد، البته به صورت رایگان.

فکر می کنم فرصت خوبی برام فراهم شده که باید تا دارمش حداکثر استفاده رو ازش ببرم. ذهنم آماده یادگیری زبان انگلیسی هست و همیشه هم دوست داشتم یادش بگیرم اما هیچوقت فرصت جدی واسش نداشتم و خودم هم زیاد واسش نجنگیدم.

 

۰۷ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۹ ۱ نظر
محٌـمد